برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
مسلم نوجوان بود كه خواهرش ازدواج كرد. درحين مراسم ازدواج، متوجه شدم كه از مسلم خبرى نيست. درميان مهمانان، وحتى در اتاق ها هم نبود. وبه همين خاطر با پدرش دنبال او گشتيم. سرانجام او را در مغازه كنار خانه مان يافتيم درحالى كه در گوشه اى نشسته وگوش هايش را محكم گرفته بود تا صداى موسيقى را نشنود!
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
مسلم هميشه كم مى خورد وآنقدرى مى خورد كه گرسنه نباشد وبتواند به كارش ادامه دهد. او معمولا شام نمى خورد و اگر هم مى خورد، شامش سه يا پنج دانه خرما بود. نمى دانم، شايد شام را سبک مى خورد تا سحر راحت بيدار شود...
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان
برچسب:
نویسنده: مینا کریمیان